VM

دهکده اندیشه‌ها
تعامل اندیشه‌ها، راهی مطمئن برای تغییر

Etemaad

@Etemaad

comment
bookmark
more-options
comment
bookmark
more-options

«الف»، تصویری تخیلی از پیری احتمالی خودم!

خانم «الف»، معجونی از رفتارهای متناقض و گمراه کننده است که آدم را در برزخ نگه می‌دارد

تصویری که از خانم «الف» ثبت کرده ام

محلهٔ ما، محلهٔ پیرمرد پیرزن‌هاست. جایی در مرکز تهران. یکی-دو ساعت بعد از غروب آفتاب، طبق قانون نانوشته‌ای، ناقوس خاموشی با جدیت نواخته می‌شود. بعدش دیگر از سنگ صدا بلند شود، از محلهٔ ما نمی‌شود. چنان آرامش مخوفی کوچه را در آغوش می‌گیرد که میو میوی گربه‌ای گرسنه می‌تواند سکوت آنرا به طرز مسخره‌ای کن فیکون کند.

از آنور هم گرگ و میش، آفتاب زده نزده، اگر گرفتار بی‌خوابی بوده باشید و سرتان را از پنجره به محوطهٔ کوچه دراز کنید، بخشی از همین پیرمرد پیرزن‌ها را می‌بینید که یا دارند با شلنگ، جلوی درشان را سخاوتمندانه آب‌پاشی می‌کنند تا بحران کمبود آب را شایعه جلوه دهند، یا بی‌هدف در حال سرک کشیدن به سر و ته کوچه و یا تفت دادن گپ و گفت‌های آهستهٔ مرموزی با یکدیگر هستند!

اگر مثل ما، از معدود جوان‌ها یا میانسال‌های ساکن کوچه باشید، بی‌تردید قصهٔ زندگی اغلب پیرمرد پیرزن‌ها و خاطرات تکراری‌شان را بارها در گذر از جلوی در خانه‌شان به رسم ادب هزار بار شنیده‌اید! آن مدل عبوس‌هایشان در حاشیهٔ جواب سلام و احوال‌پرسی خشکی که می‌دهند، یک نصیحتی چیزی هم حواله‌ات می‌کنند تا بدانی که کت تن کیست! حوصله کنی بیشتر که بگردی، لا به لایشان خوش مشرب‌هایی را هم پیدا می‌کنی که حرف حال خوب کن و شنیدنی‌هایی جالب از گذشته، کم ندارند. با گونه‌هایی از ادبیات شفاهی که بسته به شغل سابق‌شان اعم از استاد دانشگاه، کارمند بازنشستهٔ دولت و ... متفاوت است.

جالب‌ترین و منحصر به فرد‌ترین نمونه از این بین، اما خانم «الف»، زن کهنسال خانهٔ رو به رویی است. زنی که تصویری تخیلی غریبی از پیری و کهولت سن احتمالی خودم را به صورت روزانه برایم بازسازی می‌کند. دوره‌ای که شاید تاریخ مصرفم گذشته باشد و هنوز قاچاقی زنده مانده باشم.

خانم «الف»، معجونی از رفتارهای متناقض و گمراه کننده است که آدم را در برزخ نگه می‌دارد. طوری که گاهی فکر می‌کنی به شکل بی رحمانه‌ای دستت انداخته و با رانت بزرگتری، هوس بهره‌کشی به سرش زده. خب! اینها البته یک توهم گذراست.

در واقع مقصر اصلی این قضیه، آلزایمر متوسط و رو به گسترش اوست. بعد از انجام موفقیت‌آمیز کلی مسئولیت که به اجبار به تو محول کرده و تعریف و تمجیدهایی دربارهٔ تربیت درست توسط والدینت، در فاصلهٔ بدرقه شدن تا دم در خانه و خرده فرمایش بعدی که شاید یک ساعت هم طول نکشد، ممکن است دیگر تو را نشناسد. به همین راحتی. کافی است دفعهٔ بعد که دیدی‌اش سلام بدهی تا او را جوری بهت‌زده و سردرگم رو به روی خودت ببینی که وهم برت دارد نکند با کسی دیگر اشتباهش گرفته‌ای یا حرف نامربوطی زده‌ای. اوایل تحمل این نوع برخوردها روی اعصاب و حتی برخورنده بود. اینکه ناچار شده‌ای بروی بالای درخت تا به دستور «الف»، گربه ای گرفتار را پایین بیاوری و سر و وضعت حسابی به هم ریخته یا بارها از ناتوانی در رساندن صدایت به او کلافه شده‌ای، اما به فاصلهٔ کمی از دریافت تقدیر و تشکرهایش ناگهان دیگر تو را نمی شناسد، وضعیت عجیبی است. بله! یادم رفته بود بگویم «الف» گوشهایش هم درست نمی‌شنود. دقیق‌تر بگویم، پس از درگذشت همسرش که اغلب رابط انتقال صحبتها بود، برای ارتباط گرفتن با او باید صدایتان را روی سرتان بگذارید. فرزندانش هم که از خارج گاهی برای دیدنش می‌آیند، همین مشکل را دارند. از دور به نظر می‌رسد دارند دعوا می‌کنند، در حالی که یک مکالمهٔ ساده در جریان است!

تلاش می کنم از دل مراوده با «الف»، باگ‌های دوران پیری خودم را پیش از رسیدن مدیریت کنم. چطوری؟! خودم هم دقیق نمی‌دانم! اما مصرانه دارم رویش کار می‌کنم.

خلاصه که «الف» با همه بد قلقی‌هایش خیلی مرا یاد پیری‌های احتمالی خودم می‌اندازد.

comment
bookmark
|

نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.