ملت غیور به چه معنا؟
یادداشتی بر تأملات تاریخی بیضایی
پس از درگذشت بیضایی، اولین ویدئویی که نظرم را جلب کرد مربوط به جشن سینمایی «گزارش فیلم» بود. آن جا که کیارستمی هنگام اهدای جایزه به تماشاگران گفت: برای من، ایستادن کنار ایشان افتخار هست، چه برسد به افتخار تقدیم جایزه. کیارستمی، انسانی نبود که تعریفی اغراق گونه از همکارش داشته باشد. او به دانش و بزرگی بیضایی کاملاً آگاه بود. پس از آن، برخی از اندیشهها و سخنان بیضایی، بیشتر مورد توجهام قرار گرفت.

یکی از تأملبرانگیزترین آنها، نگاه نقادانهاش به تاریخ ایران بود. جایی که به این مضمون بیان میکند:
«به ما گفته شده تاریخی درخشان داشتیم، ملت غیور و برادر بودیم… اما تاریخ، متأسفانه نشان میدهد که در لحظات حمله، حاکمان فرار کردند و مردم، دستهدسته تنها ماندند.»
او در عین حال که از «از دست رفتن» صحبت میکند، ایرانی بودن را با «آگاهی و بازسازی هویت و فرهنگ» همراه میداند، چنانکه شاهنامه را بزرگترین مبارزه طول تاریخ ایران میداند.
پرسش بیضایی هشداردهنده است. «چه کسی این واقعیت تلخ را توضیح میدهد؟»
گویی او از ما میخواهد تاریخ را نه از پشت عینک ایدئولوژی، که با نگاهی آسیبشناسانه بخوانیم.
ابتدا این که در نقد بیضایی، حقیقتی نباید فراموش شود و این است که بیضایی به الگوی تکرارشوندهای در تاریخ ایران اشاره میکند. فرار حاکمان و رها کردن مردم در برابر مهاجمان. از حملهٔ اعراب تا مغول و افغانها. اسناد تاریخی بسیاری از گریز شاهان و خالی شدن خزانه در بحرانها حکایت میکنند. این الگو، نه ضعف ملت، که نشانهٔ شکاف ساختاری بین حکومت و مردم و ناکارآمدی نظامهای متمرکز و شخصمحور است.
اما نکتهٔ مهم تاریخ ایران فقط فرار نیست. مقاومتهای فراموششده هست. در کنار فرار حاکمان، مقاومتهای پراکنده ولی چشمگیر مردمی هم وجود داشته است. از پایداری شهرهایی مانند نیشابور در برابر مغول، قیامهای خودجوش علیه افغانها در دورهٔ صفوی، یا مبارزات محلی در برابر استعمار که شکستشان به دلیل فقدان رهبری مرکزی بود. این مقاومتها اغلب در روایت رسمی کمرنگ شدهاند، زیرا تاریخنویسیِ سنتی بیشتر معطوف به مرکز قدرت و شخص شاه بود.
نکتهٔ بعدی این که «غیور بودن» به چه معناست؟ اگر منظور، وحدت نظامی و دفاع یکپارچه در همهٔ مقاطع باشد، تاریخ ایران فراز و نشیبهای فراوانی داشته است. اما اگر غیور بودن را به معنای پایداری فرهنگی، انعطاف و حفظ هویت پس از هر سقوط بدانیم، آنگاه ایران نمونهای کمنظیر است. احیای زبان فارسی توسط بزرگانی چون فردوسی، حفظ و گسترش دانش در دورههای بحران به دست اندیشمندانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی، و تداوم تمدنی چندینهزارساله، همگی از قدرت بقا و بازسازی این سرزمین حکایت دارند.

شاید تاریخ ایران را بتوان در دو قالب موازی خواند:
شکست در سطح حکومت، اما مقاومت در لایههای زیرین فرهنگی و اجتماعی.
و پاسخ نهایی این باشد: ما هم شکست خوردهایم، هم پایدار ماندهایم.
اما چه درسی از تاریخ بیاموزیم؟
پاسخ آن نه در دربار که در کلاس درس، نه در قدرت که در سینمای مستقل، نه در تاریخنگاری رسمی که در روایتهای بیپردهٔ هنرمندان، معلمان و نویسندگانی است که تاریخ را دروغ نمیگویند. خود او یک نمونه بود. غیور بودن واقعی، نه انکار شکست، که روایت صادقانه آن است.

نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.