طاری اما آرام
از صدای انفجار تا آوارگی: روایتی از جنگ، ترس و طاری شدن
داشتم منشأ صدایی را که بیدارم کرده بود پردازش میکردم، که کوبیده شدن در بالکن همسایه است یا گربۀ شببیدار خرابکارشان اثاثیهای را انداخته؟ فکرها دورهام کرده بودند که فهمیدم نوری که اتاقم را پر کرده از چراغ خوابم نیست. صدای دوم را که مهیبتر شنیدم، شکی برایم نماند: دیو جنگ بود که داشت نعره میکشید. از آن شب، جنگی در گرفت که ساکنان سرزمینم را به آوارگانی موقت بدل کرد. پهپاد و هواپیما، پدافند، و بعد ناگهان انفجار.
تا صبح دندان روی جگر گذاشتم و فردایش به خانۀ پدری سری زدم که احوالشان بد نباشد. مادرم ترسیده بود و دلدرد داشت. سربهسرش گذاشتم که ترسش بریزد. گفتم: «اگر اوضاع خیلی بد شد، سیانور میخوریم و خلاص میکنیم خودمون رو.» خندید ولی خندهاش به ناله ختم شد. ترسش ریخته بود ولی دردش نه. پدرم بیرون بود. برایش پیام فرستادم: «بد نیست برید معاینه. شاید چیزی باشه. نبود هم فوقش آرامبخش میدن».
شب که باز حمله و صداها بالا گرفت، زنگ زدم که احوال بپرسم، پدر گفت رفتهاند معاینه. آپاندیس بوده و باید همان شب جراحی کنند.
… بهرغم پافشاری پدرم که بیرون نیایم، خودم را رساندم. باید از شهر میرفتیم. مادر نمیتوانست با بدنی بخیهخورده، هر لحظه آمادۀ دویدن باشد. و ما نمیتوانستیم هرلحظه در تپش باشیم که آیا این یکی موشک هم از خانههایمان عبور میکند یا میخورد وسط زندگیمان. و این شد که شب سوم جنگ، تصمیم به رفتن گرفتیم.
ترک خانه اما چیزی نبود که راحت باشد. سعی کردم روحیهام را حفظ کنم اما قلبم پشت گوشها و روی شقیقههایم میتپید. دردناکتر اینکه چنین احوالی فقط برای ما نبود. خیلیهای دیگر هم در جادههایی که معمولاً در ایام نوروز چنین ترافیکی را به خود میدید، این بار به نیت گریز میرفتند. ترس، به زبانهای مختلف حرف میزد، اما چهرهاش در همۀ ما یکی بود: بلاتکلیف، درمانده، خسته. جنگ در آسمان بود و ما، با خانههایی که زیر پایمان میلرزیدند، در حال وداع بودیم.
در جاده، خسته و گیج و غمزده، کتابی را که با آشنای عزیزی قرار گذاشته بودیم بخوانیم توی تبلتم باز کردم: ویرانههای من نوشتۀ محمد طلوعی. مجموعهای از جستارهایی دربارۀ روانِ رنجور و آدمها. از پنجره بیرون را میپاییدم و همزمان کلمات کتاب را مرور میکردم. کلماتی که طنین داشتند، مثل پژواک فکرهایی که انگار همیشه در ذهنم بود، اما نیاز داشتم از زبان دیگری بشنومشان. به جستار «طریق طاری شدن» که رسیدم، از همینجا، مفهوم سفر به جان من نشست زیرا که طاری یعنی کسی که مسافر است، اهل ماندن نیست. کسی که نه مقیم است و نه مالک.

از نوشتههای طلوعی اینطور برداشت کردم که شاید ایرانی بودن، یعنی نداشتن وطن. و ما که فرزندان کوچنشینان فلاتیم، در حافظهمان، ترک کردن و کوچیدن، بخشی از زیست بوده است. در جاده، با هر کیلومتری که دور میشدیم، چیزی در درونم نزدیکتر میشد. به حال، به لحظهای که بودم. چون برای اولین بار، آینده شکلی نداشت. حتی مبهم هم نبود. اصلاً نبود. یک سیاهی خالی در انتهای تصوراتم از فاجعهای که داشت رخ میداد. همین لحظه، همین مسیر، همین پاراگرافی که میخواندم. انگار کسی از دل جغرافیای فلات ایران، با میراث کوچنشینیاش، آمده باشد تا یادآوری کند که تعلق را نباید با مالکیت اشتباه بگیرم. که گاهی خانه، اتاق، کتابخانه، و حتی چمدان فقط برای مدتی به ما تعلق دارند، و بعد باید به باد بسپاریمشان.
تلخی دلنشینی به کامم نشست. با خودم فکر کردم انگار ما مردمی هستیم که با وطنمان ارتباط خاص و پیچیدهای داریم، او مادری است که گاهوبیگاه پیدایمان میکند اما اغلب خودش ناخوش است. با موشک، با گرانی، با نابسامانی. بعد گممان میکند توی صف نان یا قطعی آب، یا در خاموشی بیبرقی. ما اما دلمان از او جدا نمیشود. حتی وقتی در پناهگاهیم، حتی وقتی فرار کردهایم، باز حواسمان به ایران است. چک میکنیم کجایش خورد؟ کجایش درد گرفت؟ چند نفرمان کشته؟ چند نفرمان زخمی؟ و تلخیهایی که برای مردم ما خاطره است، برای خیلی از ملتها کابوس است. کابوسی که ما به خاطرش بیدار میشویم و بهجای اینکه از خود برانیمش، در آغوشش میکشیم تا آرام بگیرد.
بعد از این جستار، انگار «آواره» بودن برایم توهینآمیز نبود. بلکه شکلی تازه از بودن بود. مثل قبیلههای پیشینم، که با دلسپردگی میآمدند و با شهامت میرفتند. من، در کنار مادر بیمارم، ایران زخمخوردهام، با کتابی توی تبلت، یاد میگرفتم که گاهی باید بیخانه باشی، تا بفهمی اصلاً خانه چیست.
و حالا وقتی مرور میکنم، از روزهایی که در آن جنگ از آسمان میگذشت و صدای تپش دلهامان در زمین طنین انداخته بود، تا آتشبس و اوضاع فعلی که ادامۀ همان بلاتکلیفی است، شاید سهم من همین یادگیری بود. که در بیثباتترین لحظهها، بتوانم ثبات را درون خودم بسازم. که با عشق و با اندوهی شریف، راه بیفتم. طاری، اما در صلح، همچون مسافری که در لحظه سیر میکند. و شاید این مسیر، تنها راهِ عبور از ویرانههایم باشد.
نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.