VM

دهکده اندیشه‌ها
تعامل اندیشه‌ها، راهی مطمئن برای تغییر

Alibagheri

@Alibagheri

نوشته‌ها راهی هستند برای بیرون کشیدن افکار از پستوهای تاریک ذهن و پهن کردن آن‌ها در برابر آفتاب. این شد که نویسنده شدم.

comment
bookmark
more-options
comment
bookmark
more-options

اگر دیده نمی‌شدم

تأملاتی در باب نفی تأییدطلبی

تایید طلبی و توجه طلبی چیست و چگونه از آن جلوگیری کنیم

آدم برای بودن به چه چیزهایی نیاز دارد؟ آیا همین که نفس بکشیم و از لحاظ زیست‌شناسی زنده باشیم یعنی هستیم؟ از دیدگاه‌های مختلفی می‌توان به بحث دربارۀ «بودن» نشست؛ اما این نوشتار از منظر «دیده‌شدن» به این امر می‌پردازد. ما به دیگری نگاه می‌کنیم و او نیز به ما نگاه می‌کند و در این فرایند سوژۀ یکدیگر می‌شویم و از این طریق حضور، همدیگر را تصدیق می‌کنیم.
اما اگر دیده نمی‌شدیم چه؟ منظورم آرزوی کودکانۀ نامرئی شدن نیست. ما در زندگی دیده می‌شویم و از این طریق نوعی تعامل با یکدیگر برقرار می‌کنیم. با دیدن انسانی دیگر، ما به وجودش اقرار می‌کنیم و بودنش را به رسمیت می‌شناسیم و این روند به همین شکل برای ما اتفاق می‌افتد. اگر موضوع برایتان نامفهوم است این دو موقعیت را تجسم کنید: زمانی که فرد آشنایی را می‌بینید؛ در این شرایط همراه با این دیدن چه چیزهایی به ذهنتان می‌رسد؟ شاید فرد را در ذهن خود ستایش کنید، قضاوتش کنید، در دلتان قربانش بروید یا به جزئیات حضورش با دقت بیشتری نگاه کنید. موقعیت دوم، تجسم کنید در خیابان قدم می‌زنید. نگاهتان به چهره‌های بسیاری می‌افتد؛ اما همراه با این نگاه‌ها چیز دیگری به ذهن شما نمی‌آید. برای کسی که شما را می‌بیند نیز همین‌گونه است. در موقعیت اول فرد را وارد دنیای ذهنی خودمان می‌کنیم و برایش نوعی وجود ذهنی قائل می‌شویم. برای همین، شکلی که فردی آشنا به شما نگاه می‌کند با زمانی که غریبه‌ای به شما نگاه می‌کند یکسان نیست؛ تفاوت در این است که فرد غریبه برای شما حیات ذهنی ندارد و شما نیز حیات ذهنی برای او ندارید.
برخی از ما به دنبال همین دیده‌شدن هستیم تا از گذرگاه آن بتوانیم وجود خودمان را اثبات کنیم. این فرایندی طبیعی است؛ اما بعضی از ما پا را از این فراتر می‌گذاریم و تمام حسِ وجودمان را وابستۀ دیده‌شدن توسط دیگری می‌کنیم. گاهی این امر قابل‌تشخیص است و به‌راحتی می‌توان آن را با برچسب‌هایی مثل تأییدطلبی و توجه‌طلبی نشانه‌گذاری کرد. تأییدطلبی و توجه‌طلبی تلاشی فعال، البته ناخودآگاه، برای حفظ معناست. اما گاهی این مسئله پیچیده‌تر از این می‌شود. فرد بی‌آنکه بداند تمام اهداف، معنا و انگیزۀ زندگی‌اش را بر مبنای این می‌گذارد که ناظری وجود دارد که در همه حال مشغول دیدن او است و از این طریق کنش‌هایش معنا و جهت پیدا می‌کنند. مثل فردی که تمام کارهایش را تنها به این دلیل انجام می‌دهد تا دیگران او را ببینند. البته این ناظر لزوماً ناظری خارجی نیست، بلکه ممکن است تنها ناظری ذهنی باشد؛ یعنی فردی که نسخه‌ای از او را وارد ذهن خود کرده‌ایم و متصوریم که در همه حال ناظر ما است.

جلوگیری از تایید طلبی و توجه طلبی با روایتگری

اما مشکل چیست؟ مشکل این است که تمام حس وجودمان را وابستۀ نگاهی بیرونی می‌کنیم؛ حضوری که خارج از قلمرو وجودی ما است و این معنا تا جایی وجود دارد که دلیل پشت تمام کارها و کنش‌ها این تصور است که آن ناظر در حال تماشای ما است. در غیابش انگار وجود نداریم و دیگر هدفی باقی نمانده. مدام از او توقع تأیید داری؛ چرا که برای حس بودن باید کسی تو را ببیند و اگر این نگاه دریغ شود، تو با تمام «وجودت» به مشکل خواهی خورد. در این جا، معنا به‌جای آنکه از دل «من» آغاز شود، بر اساس «دیگری» تعیین می‌شود حال این دیگری فردی با وجود خارجی باشد یا صرفاً ناظری ذهنی.
این فکر از جلسه‌های روان‌درمانی‌ام شروع شد. زمانی که پس از ساعت‌ها صحبت متوجه شدیم آنچه زیربنای زندگی من، از بی‌اهمیت‌ترین تا مهم‌ترین چیزها، را تشکیل می‌دهد تلاش من برای بودن است و به نحوی آموخته‌ام که حس «بودن» را از دیگری قرض بگیرم.
نکتۀ مهم زمانی است که پی می‌بریم غالباً این ناظر در ذهن ما است. در ابتدای متن اشاره کردم که ما با دیدن یک انسان برای او حیاتی ذهنی قائل می‌شویم. تمرکز این حیات بیشتر بر حضور او در فکر ما است. ما مدام این دیگری را پیش خود حاضر می‌دانیم و تصور می‌کنیم که این دیگری (همان ناظر) کار دیگری ندارد جز آنکه تمام زمان و حواسش را معطوف ما بکند و برای همین هم حس می‌کنیم که وقتی دیده می‌شویم، وجود داریم.
«من را ببینید! می‌پرسید چرا؟! چون من می‌خواهم باشم!»
حال چه باید کرد؟ بسیاری از روایت‌های خودیاری توصیه می‌کنند که «خودت باش، به نگاه دیگران اهمیت نده...» اما برای افرادی مثل ما که معنی را از دیگری قرض می‌گیریم، ناظر تنها تماشاگر صرف نیست؛ ناظر ستون فقرات معناست. اگر نباشد، پوچی و احساس نبودن به سراغمان خواهد آمد. این موضوع در عین ترسناک بودن تا حدی طبیعی است؛ چرا که ما آدم‌ها به احساس «بودن» نیاز داریم و بخشی از این بودن از دل ارتباط بیرون می‌آید؛ اما نباید منبع اولیه حس بودمان را وجود چنین ناظری قرار بدهیم.
واقعیت این است که: «تو بدون ناظر نخواهی مرد؛ اما روایتت فرو خواهد ریخت». شاید ترس اصلی این نباشد که «وجود نداشته باشم» بلکه این باشد که «چرا کاری را انجام دهم؟»، «خوب‌بودن یعنی چه؟»، «حرکت به کدام سمت؟». چرا که برای ما ناظر یعنی معیار و تعیین جهت. زمانی که ناظری وجود نداشته باشد جهان فرد از داستان تهی می‌شود و انسان بدون داستان، گم خواهد شد. پس ما به روایت یا داستان نیاز داریم. اما نکته و احتمالاً راه رهایی این است که خودمان روایت‌کننده باشیم. بااین‌حال سؤال دیگری مطرح می‌شود که پاسخ به آن به اندازۀ شناخت این مسئله اهمیت دارد: چطور روایت‌کننده باشیم؟
شاید همه چیز از این شروع شود که خودمان سوژۀ نگاه خودمان باشیم. روایت‌کننده بودن یعنی آنکه چشم از خویشتن برنداریم و خود اولین سوژۀ خودمان باشیم. یعنی زمانی که بودن از درون آغاز شود و بر بیرون تأثیر بگذارد، نه اینکه دلیل بودنمان را از دیگری طلب کنیم. هر کس به روشی روایت خودش را بازگو می‌کند. برای من «خلق‌کردن» کنشی است در راستای بودن. به‌عنوان‌مثال نوشتن. نوشته‌هایی که در درجۀ اول برای خودم نوشته می‌شوند و پس از آن به اشتراک گذاشته می‌شوند. خلق‌کردن برای من نقطۀ آغاز بودن است. زمانی که بخشی از خودم را در اثر خلق شده می‌بینم و آنگاه از درون احساس بودن می‌کنم؛ چرا که در من بودنی هست که بخشی از آن در اثر خلق شده بازتاب یافته است.
و اما سؤال من: شما چطور می‌توانید روایت‌کنندۀ داستان خود باشید؟

comment
bookmark
|

نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.