قداست
بازخوانی سفر درونی از مفهوم قداست
این فصل از زندگی، مرحلهای از تحول ذهنی و رسیدن به پاسخی برای پرسشی قدیمی بود. پیشتر، قداست را در نشانههای آشنا میجستم. در عبادتگاه، در گرمای خانواده و در نگاه صمیمی یک دوست. اینها هنوز نیز حرمت خود را دارند. منزلگاههایی امن در مسیر زیستن. اما به مرور، دریافتم که جایگاه تقدس در من بازتعریف شده است.
آنچه امروز برای من مقدسترین داشته انسانی است، هماهنگی خردمندانه تمامی کارکردهای وجودم است. قداستی که نه در انفعال احساس معنا مییابد و نه در خشکی عقل، بلکه در همکاری والای آن دو متجلی میشود. عقلانیتی که از ژرفای همدلی و انصاف میجوشد، و احساساتی که با نور خرد، روشن و جهتدار میشوند تا به هیجانی ویرانگر یا تعصبی کور فروکاسته نشوند.
این همنوایی درونی، نه محصول آموزهای تحمیلی است و نه وامدار مکتبی بیرونی، برآمده از تجربه، تأمل و پذیرش مسئولیت شخصی است. اکنون قداست را در لحظاتی مییابم که این ارکستر درونی، فارغ از ایمانهای تحمیلی، هیجانهای زودگذر و تعصب، آهنگی مینوازد که به جان و باور دیگری آسیبی نمیزند. تنها دعوتی که امروز بیچونوچرا میپذیرم همین است:
با تمام وجودت بیندیش، هم با منطق و هم با قلب، و در این اندیشیدن، ویران مکن.
در آغاز، برای من، ادیان تجلیگاه تقدس بودند. سپس در بستر خانواده، پدر و مادر جایگاهی قدسی یافتند. اندکاندک، دفاع میهنی و پس از آن، دوستی نیز شأنی والا پیدا کرد. هر یک از این مراحل، افقی تازه از معنا پیش رویم گشود، بیآنکه تجربههای پیشین نفی شوند. اینها همه حرمت خود را حفظ کردند، اما کانون قداست، آرامآرام از صورتهای بیرونی به ساحتی درونیتر منتقل شد.

و اکنون، وجودم، در کاملترین همکاری درونی خود، به آرامترین و جهانشمولترین حکم میرسد. در ژرفای هر دین، مذهب و نظام فکری، در پی وجه مشترکی میگردم که نجاتبخش است. نامش را اخلاق و آزادگی میگذارم. مفاهیمی که با شجاعت، سخاوت، عطوفت، دانایی و … معنا
مییابند. اما اینها، در نهایت، تجلیهای گوناگون همان هماهنگی بنیادیناند. شناختی که به احساس میل میکند و احساسی که از خرد، روشنی میگیرد. این جوهره است که برای من قداستی ابدی دارد، نه قالبها و شعارها.
در این مسیر آموختهام که اگر عقل و احساس با هم به باوری رسیدند، اما علم هنوز پاسخی قطعی برای آزمودن آن ندارد، آن باور را اگر ویرانگر نباشد محترم میشمارم، بیآنکه لزوماً پیرو آن شوم. این فروتنی خردمندانه در برابر مرزهای ندانستههای بشر، نه ضعف که نشانه بلوغ همان خرد یکپارچه است. پس از عبور از بحران معنا و رسیدن به ساحل وحدت درونی، اکنون میتوانم دستم را به سوی هر انسانی دراز کنم که این همنوایی اصیل را در درون خویش میشناسد و گرامی میدارد، فارغ از آنکه چه پرچمی بر فراز سرش در اهتزاز است.
قداست، برای من، حاصل همنشینی عقل تحلیلی، فهم عاطفی و تجربه زیستی است. آنگاه که این سه، در هماهنگی مسئولانه، به کنشی میانجامند که به جان و کرامت دیگری آسیب نمیزند.
نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.