هیپنوتیزم و احضار روح
واقعیت علمی یا وهم
سالها پیش، تعطیلات عید، همهٔ فامیل در خانهٔ مادربزرگ جمع شده بودیم. از مدتها قبل میان بزرگترها حرف این بود که قرار است روح پدربزرگم را که بیست سال پیش از دنیا رفته بود احضار کنند. پدربزرگ برای خانوادهٔ ما شخصیت مهمی بود و خاطراتش میان همه جریان داشت. همین موضوع باعث شده بود ماجرا جالب به نظر برسد. از صبح آن روز همه هیجان داشتند، بعضیها شوخی میکردند، بعضیها جدی گرفته بودند، بعضیها فقط منتظر بودند ببینند چه میشود.
یکی از عموهایم روانشناسی خوانده بود و مدتی بود که هیپنوتیزم انجام میداد. قرار شد از طریق هیپنوتیزم، جلسه احضار روح پدربزرگ را برگزار کند. برای این کار، پسرعمهٔ هجدهسالهام بهعنوان واسط انتخاب شد. نوجوانی آرام و بیخیال که بعدها فکر کردم شاید به همین دلیل بهترین گزینه بود.
شب، اتاق را تاریک کردند. فقط نور زرد و ضعیفی از راهرو میآمد. همه ساکت شده بودیم. پسرعمه روی صندلی نشست و کمکم وارد حالت خلسه شد. عمویم از پدربزرگ برای حضورش تشکر کرد و از او خواست صحبت کند. نمیدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاد، اما ناگهان صدای پسرعمه تغییر کرد.
با صدایی که دیگر شبیه خودش نبود، گفت مدتها منتظر چنین فرصتی بوده است. اول با مادربزرگ حرف زد و او را مهربان و وفادار خطاب کرد. بعد با فرزندانش صحبت کرد، جز یکی از پسرها که در جلسه حضور نداشت و برایش پیامی نفرستاد. در جمع، بعضیها اشک میریختند، بعضی زیر لب دعا میخواندند و چند نفر از بچهها میخندیدند، خندههایی که باعث ناراحتی روح پدربزرگ میشد. در پایان گفت: صحبتهای این جلسه را به گوش غایبان برسانید. اما با غریبهها در این مورد حرفی نزنید.
بعد از پایان جلسه، وقتی از پسرعمه پرسیدند چه اتفاقی افتاده است، گفت: مردی را دیدم که وارد اتاق شد و نزدیک من آمد، و بعد دیگر چیزی یادم نمیآید.

اما دو چیز ذهنم را درگیر کرده بود: یکی اینکه چرا پدربزرگ برای یکی از فرزندانش، همان عمویی که در جلسه غایب بود، پیامی نفرستاد و دیگر جملهای که به مادربزرگ گفته بود: بهزودی به ما میپیوندی، در حالی که مادربزرگ سالهای طولانی بعد از آن زنده ماند. چند شب بعد، دوباره همه در خانه مادربزرگ جمع بودیم و آن عمو هم حضور داشت. وقتی ماجرا را برایش تعریف کردند، با ناراحتی گفت: داداشمون با این کارهاش. از لحنش پیدا بود یا به احضار روح باور نداشت، یا از اصل ماجرا دلخور بود.
سالها بعد، در دانشگاه، داستان را برای دوستی تعریف کردم که نوروساینس میخواند. با دقت گوش داد و بعد چند سؤال مشخص پرسید. یکی اینکه آیا آن عمویی که پیامی دریافت نکرد، در نوجوانی رابطهاش با پدربزرگ بد بوده است؟ گفتم بد که نه، اما نوجوانی شیطان بوده و پدربزرگ را زیاد عصبانی میکرد. بعد پرسید آیا پسرعمهام، که واسط احضار بود، این موضوع را میدانست؟ گفتم طبیعتاً بله. یک خاطرهٔ جمعی در خانواده بود.
مکثی کرد و گفت: پس اصلاً احضار روح نبوده، بلکه یک سناریوی مغزی بوده است. پرسیدم چطور؟ توضیح داد که در هیپنوتیزم، ویژگیهای فردی نقش تعیینکننده دارند. بعضی افراد سریعتر وارد خلسه میشوند، تخیل فعالتری دارند و ناخودآگاهشان راحتتر به اطلاعات ذخیرهشده دسترسی پیدا میکند. پسرعمهام هم از همان تیپها بوده است.
بعد اضافه کرد که چون او سالها در این خانواده زندگی کرده، مغزش پر از جزئیات رفتاری، عاطفی و تعارضهای ناگفته بوده. وقتی وارد حالت هیپنوتیزم شده، این دادهها را کنار هم گذاشته و جاهای خالی را با خیال پر کرده است. از پدیدهای به نام Confabulation گفت: اینکه مغز برای پر کردن شکافهای حافظه، روایتهایی میسازد که حتی خود فرد هم به واقعیبودنشان باور دارد. به گفتهٔ او، اگر واسط هیپنوتیزم فردی غریبه بود، هرگز نمیتوانست چنین نمایش دقیقی اجرا کند، چون اطلاعاتی از پدربزرگ و روابط خانوادگی نداشت تا از آنها داستان بسازد.
بعدها هر بار که به یاد آن شب میافتادم، بیشتر به این فکر میکردم که علم چگونه میتواند ذهن انسان را بشناسد و پدیدههایی را که در نگاه اول فراطبیعی به نظر میرسند، توضیح دهد. هیپنوتیزم در روانپزشکی و پزشکی ابزاری معتبر برای تسکین درد و درمان است، اما آنچه آن شب دیدیم هیچ نسبتی با احضار روح نداشت. آن اجرا، نمایشی پیچیده بود که ذهن با دسترسی به خاطرات مشترک خانوادگی، سناریویی باورپذیر از آن ساخته بود. ارزش علم دقیقاً در همینجاست، در ارائه توضیحاتی طبیعی و انسانی برای تجربههایی که زمانی رازآلود به نظر میرسیدند. همین شناخت است که جهان را برای ما شفافتر میکند.
نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.