از ملت تا حاکمیت
یادی از یک کلاس روش تحقیق درباره نمونهگیری
در کلاس روش تحقیق نشسته بودیم که استاد پرسید:
اگر بخواهید از یک جامعه نمونه بگیرید، نمونهٔ خوب چه ویژگیهایی دارد؟
چند نفر جوابهای معمول دادند: نماینده درست، بدون سوگیری، متنوع.
اکبر همکلاس شوخ طبعمان، خندید و گفت: سیاستمداران فعلی بهترین نمونهاند، بالاخره از دل همین مردم آمدهاند. خنده کوتاهی در کلاس پیچید، اما ته آن مزهای از تلخی بود.
سامان که چندان حوصله نقد نداشت گفت: جامعه همین است. از مردم، بهتر از این درنمیآید. حرفش، تکرار همان جملهٔ کلیشهای و خستهکنندهای بود که زیاد شنیده بودیم. جملهای که بحث را زود و بیزحمت تمام میکند.
استاد آرام از پشت میز بلند شد و رفت پای تخته. دو دایره رسم کرد. روی یکی نوشت جامعهٔ آماری (ملت)، روی دیگری نمونه (حاکمیت). بینشان یک فلش کشید و پرسید: به نظر شما چه چیزی تعیین میکند که افراد از دایرهٔ بزرگ ملت، وارد دایرهٔ کوچک حاکمیت شوند؟

یکی گفت: شرایط تاریخی.
یکی دیگر: شانس.
سهراب گفت: پارتی.
استاد هر کلمه را روی تخته نوشت. رو به کلاس کرد و پرسید:
پس خود جامعه، مردمش، استعدادهایش، هیچ نقشی ندارند؟
سپس رو به مریم کرد که معمولاً ساکت بود و گفت: تو چی فکر میکنی؟
مریم گفت: به نظرم جامعه مثل یک گلخانهٔ بزرگ و متنوع از نهالهای متفاوت است. هر نهال نمایندهٔ یک توانایی یا گرایش انسانی است. یک گلخانهٔ سالم، باید برای همه آنها جا داشته باشد.
به حرفش فکر میکردم. گلخانه پر بود از نهالهای گوناگون، اما اگر باغبان همیشه فقط یک نوع را انتخاب کند، حاکمیت یکنواخت و مدام از همان نوع، بازتولید میشود.
استاد کنار فلش نوشت: روش نمونهگیری.
و گفت: در سیاست هم همین است. مساله فقط این نیست که چه کسانی در جامعه حضور دارند. مساله این است که سیستم، چه کسانی را قابل انتخاب میداند. همهٔ جوامع ترکیبی از آدمهای مختلف هستند. تفاوت از جایی شروع میشود که فیلترها چه کسانی را عبور میدهند و چه کسانی را کنار میگذارند. البته هیچ سیستمی کاملا خنثی نیست. حتی ما هم وقتی انتخاب میکنیم، بی طرف مطلق نیستیم.
رضا پرسید: یعنی حکومت الزما میانگین جامعه نیست؟
استاد کمی درنگ کرد. انگار دنبال واژهای میگشت که هم دقیق باشد و هم شتابزده نباشد.
گفت: نه دقیقا. حکومت، نمونهای است از کسانی که از فیلترها عبور کردهاند، نه لزوماً شایستهترینها، و نه لزوماً بازتابدهنده همه تنوع جامعه. اگر فیلترها طوری طراحی شده باشند که فقط یک تیپ خاص بتواند عبور کند، خروجی هم شبیه همان تیپ خواهد بود.
حرفش دری از خاطراتم را گشود. چهره سه دوست قدیمیام در ذهنم حاضر شد. اولی، با استعدادی درخشان، حالا در آزمایشگاهی در آن سوی مرزها تحقیق میکند. دومی، هنوز اینجاست، روزها را در دفتری میگذراند که آرزوهایش جایی در آن ندارد. سومی... تصویرش را با نواری مشکی در میان شمعها و برگهای گل روی پیادهرو، به یاد آوردم.
پرسیدم: راه برونرفت چیست؟
استاد گفت: با عوض کردن افراد نمی شود مساله را حل نمود. باید به روش نگاه کرد.
شاید تغییر قواعد از تغییر چهرهها دشوارتر باشد، اما ماندگارتر است.
بیرون که آمدیم، باد سرد پاییزی برگهای زرد و قرمز را از درختان جدا میکرد و بر پیادهرو میریخت. تصویر تختهسیاه هنوز در ذهنم مانده بود. آن فلش میان دو دایره، دیگر خطی ساده نبود. درهای بود که باد، برگهای رنگارنگ را بیامان در آن فرو میریخت.
نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.