VM

دهکده اندیشه‌ها
تعامل اندیشه‌ها، راهی مطمئن برای تغییر

lagrima

@lagrima

comment
bookmark
more-options
comment
bookmark
more-options

از درد مردم نگو که خنده‌ام می‌گیرد!

سوگنامه‌‌ای برای درد

به عادت هرروزه، در مسیر بازگشت برایم از روزی که سپری کرده بود، تعریف کرد. اینبار به قدری خسته و کسل بودم که دیگر تاب شنیدن شرح آن نابسامانی را نداشتم. نمی‌خواستم بیش از این آزار ببیند، پس تنها سکوت می‌کردم و در حالی که روایت‌هایش در موسیقی ضبط گم می‌شد، از بغل بیلبورد «آینده را با هم می‌سازیم» رد شدیم. چه تناقض شاعرانه‌ای! انگار سکانسی از یک فیلم اجتماعی مضمون‌زده برای جشنواره‌های اروپایی باشد که می‌خواهد «نرسیدن»‌ها و «نشدن»‌ها را در صورت مخاطب خوش‌ باور فریاد بزند. اما زهی خیال باطل که لااقل نویسندهٔ این متن در پی کسب جوایز و نه حتی تشویقی برای نوشته‌های «سفارشی»اش نیست. بلکه به عکس، می‌داند که شاید نوشته‌هایش چندان به مذاق خوش نیاید!

بیلبورد «آینده را با هم می‌سازیم»

باری، از کنار بیلبورد ناموزون عبور می‌کنیم و مکالمات ما معمولاً پس از شرح ما وقع «اداره» همچنان ادامه دارند تا نهایتاً به این جمله ختم شود: رها کن. چیزی به بازنشستگی نمانده! اما این قصه تمام شدنی نیست. تنها از شکلی به شکل دیگر استحاله می‌یابد؛ فردا تو خواهی رفت، دردمند از تلاش‌های بی‌حاصل و در نطفه خفه شدن‌های جریان‌هایی که بوی نفرت‌انگیزش همه را دیوانه می‌کند. از «آنها» که روزی دوست می‌پنداشتی، با سردی و دلی پر خداحافظی می‌کنی. افسوس، که می‌خواهی حرف بزنی، اما به راستی: چه فایده؟! تو می‌روی و دوباره جانشینت خواهد آمد. دوباره بوی قرمه سبزی است که با خود به «اداره» می‌آورد. و عجب بویی! و ماجرا از نو آغاز می‌شود. این سیستم قدیمی حالا دوباره یک چرخ‌دنده کوچک نو و سالم دارد. نگاهی به او می‌اندازد، گویا سریع و درست کار می‌کند؛ اما ناگهان به خود می‌آید و می‌بیند مخل کار چرخ‌دنده‌های دیگر شده. چه مصیبتی! چرا که در این «شرایط حساس» کنونی چندان فرصتی برای تعمیرات وجود ندارد؛ بلکه باید تا جایی که می‌شود «فعلاً» با همین فرمان ادامه داد. چرا که تعمیرات زمانبر است. چرخ‌ها باید متوقف شوند، پیچ و مهره‌ها از نو بر جای خود محکم شوند، چرخ دنده‌های فرسوده و زنگار گرفته تعویض شوند، میانشان روغن کاری شود و حتی شاید دیگر نیازی به برخی چرخ‌دنده‌ها نباشد! اما تمام اینها به هزینه‌هایش نمی‌ارزد. پس سرنوشت چرخ‌دنده تازه وارد چه می‌شود؟ احتمالاً یا زیر وزن سنگین چرخ‌دنده‌های کهنه له می‌شود تا شاید دندانه‌هایش نرم شوند؛ یا شاید مصلحت را در به تن کردن رختی مشابه با دیگران ببیند، به این امید که با فروش این تازگی، جایگاهی در این ساختار برای خود دست و پا کند. اما گاهی هم ماجرا به همین دو ختم نمی‌شود: چرخ‌دنده گیر می‌کند. دیگر چرخ‌ها مثل سابق کار نمی‌کنند. دومینو وار این نارسایی به چرخ‌های بزرگ‌تر سرایت می‌کند، تا جایی که تحت این توقف تحمیلی، همه چیز فرو بریزد. البته، سرگذشت سوم بیشتر شبیه یک فیلم سینمایی است! پس دور نشویم و به آنچه هست بپردازیم: چرخ‌دنده‌ لهیده‌ای که اگرچه همواره فرصت جا گرفتن در ساختار را داشت، اما ترجیح داد خود را به حراج نگذارد؛ حتی اگر راهی جز له شدن باقی نمانده باشد. با آرزوهای بزرگ وارد می‌شود چرا که ذات او چنین ایجاب می‌کند. می‌خواهد «اصلاحگر» زمان و مکان خودش باشد؛ تا هر جا که بشود! باری، زمان می‌گذرد ولی با یک گل که بهار نمی‌شود! اما هنوز زمان زیادی باقی مانده، پس همچنان به تلاش برای ترمیم و ساختن ادامه می‌دهد. در تکاپوی برقراری عدالت، خود را به آب و آتش می‌زند، اما افسوس که در این مسیر باید مراقب لگد کردن دم‌های دراز و قطوری باشد که زیر پایش می‌لولند: مبادا پایش گیر کند و طوری زمین بخورد که دیگر نتواند بلند شود! با مشقت از میان آنها هم جان سالم به در می‌برد اما به خود می‌آید و می‌بیند که زمان زیادی سپری شده و او همچنان اندر خم این کوچه است: آنهایی که می‌شناخت، از پله‌های لغزنده‌ای که بالا رفتن از آنها برایش غیرممکن بود، بالاتر رفته‌اند.

گذشت و روی حرف خود باقی ماند: تا هر جا که بشود! اما سهمش از تمام آرمانخواهی‌هایش یا طعنه دوستان بود یا تمجیدات پرطمطراق مگس‌صفتانی که هیچگاه نقش خود را بیش از این نتوانستند یا نخواستند تعریف کنند. همان‌هایی که ظاهراً کنارش می‌نشستند و به خیال خود همدرد بودند. اما افسوس که دایره کنشگری این جماعت تنها به حرافی‌ پشت سر «مدیر»، ختم می‌شد. نمی‌دانستند خود چه دردی را به جانش وارد می‌کنند: آنها هیچوقت واقعا «آنجا»، در کنار او نبودند. این‌ها همان چرخ‌دنده‌های نیازمند روغن کاری بودند: صدای جیرجیرشان گوش فلک را کر کرده بود. مانند توده دمنتورها به او حمله می‌بردند، پس از آنها هم دوری جست.

به یاد می‌آورم روزی را که برای اولین بار با اشک به خانه بازگشت: در مترو گریسته بود. به شوخی گفتم: درست که پول خوشبختی نمی‌آورد ولی گریه کردن در خودرو بهتر از گریه کردن در مترو است! هرچند، می‌دانم پشت فرمان هم گریه می‌کند. باری، زمان می‌گذرد و حالا من هم، هم‌مسلک او گشته‌ام: تا هر جا که بشود! چرا که آرمانمان را می‌شناسیم: ساختن و ترمیم. ترمیم و بازسازی ساختمان فرسوده‌ای که مدت‌هاست با پیمانکاران و کارگران آن در کشمکش است، اما باز هم می‌داند که درد را تنها این چنین می‌تواند چاره کند. اما باز طعنه‌ها و شعارهای آنهایی را که شاید هیچگاه درد او و امثالش را نه دیدند و نه چشیدند، به جان می‌خرد و با دردمندی خاص خود که در عمق خطوط پیشانی‌اش هرسال بیشتر نمایان می‌شود، به تلخی می‌اندیشد: «چه‌ها که می‌شنوم و باور ندارم!» باور ندارد، چرا که می‌بیند آنها که حتی ثانیه‌ای را به «نیت» ترمیم این درد و فرسودگی، قدمی برنداشته بودند، حالا چگونه تنها با شعار «درد مردم» برای خود ژستی عوام‌فریب می‌آفرینند تا برروی تمام کمکاری‌ها و کاستی‌های خود سرپوش بگذارند! گویی از یاد برده‌اند که چگونه جلوی چشمانش از شکم‌چرانی‌های خود به مثابه «سهم من از زندگی» حکایت می‌کردند. بوی متعفن این ریاکاری دلش را بهم می‌زد: از درد مردم نگو که خنده‌ام می‌گیرد! 

اما این ماجراها ادامه دارند. همسفر و همخانهٔ نازنین باز هم برایم حکایت تزویر و دورنگی می‌کند. مکالمات ادامه می‌یابند تا زمانی که بگویم: «رها کن. چیزی به بازنشستگی نمانده...» و در چشمانش می‌خوانم: «چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم».

comment
bookmark
|

نظر یا دیدگاه خود را، راجع به این نوشته در این محل درج نمایید.